تبليغاتX
MY FAVORITES

MY FAVORITES

شطرنج - ادبیات و رمان - موسیقی - سینما - روانشناسی و سایر علایق من

مقدمه ای بر هایکو

    

هایکو شناخته شده ترین قالب شعری ژاپن در محافل ادبی دنیا است. هر چند در زبان های مختلف می توان اشعار کوتاه پیدا نمود که نامی خاص دارند اما شاید بتوان ادعا کرد که هایکو کوتاه ترین شعر نظام مند جهان است. از این رو امروزه بسیاری از شاعران جهان هنگامی که شعری کوتاه می سرایند آن را به نام هایکو نامگذاری می نمایند. با نگاهی به اشعار شاعران معاصر فارسی زبان نیز می توان این گفته ا فهمید. شعری کوتاه با وزن 17 هجا که باید در آن "فصل واژه به کار رفته باشد.

  فصل واژه: کلمه ای است که نشان دهنده ی یکی از چهار فصل بهار، تابستان، پاییز و زمستان می باشد. گاهی هم فصل واژه ها نشان دهنده ی روزهای اول سال (سال نو) می باشند. برای نمونه:

      بهار واژه: پروانه، کرم ابریشم، زنبور عسل، تاب و...

      تابستان واژه: توت فرنگی، زنجره، هلو، کرم شبتاب و...         

      پاییز واژه: مرغابی، ماه، نی، جیرجیرک و...

      زمستان واژه: مرغ باران، برف، علف های پژمرده و...

در شعر سنتی ژاپن اصولا وزن بر مبنای تعداد هجا ها می باشد. یعنی تمام اشعار سنتی که اصطلاحا به آن "واکا" به معنی شعر ژاپنی گفته می شود از مجموعه هجاهای 5 و 7 تایی تشکیل شده است. به هایکو زیر توجه کنید:

ni / ki / ta / u / ni                                          5 هجا

fu / na / no / ri / se / mu / to                         7 هجا

tsu / ki / ma / te / ba                                      5 هجا 

در سواحل نی "کاتا"

به قایق سوار می شویم

به انتظار ماه

هايكو شكل كوتاه شده ی قالب شعری تانكا ( Tanka ) ست . تانكا سی و يك هجا دارد و در پنج خط به ترتيب 5-7-5-7-7    هجا نوشته می شود .

وزن هجایی 5 و 7 تایی از لحظ شنیداری در زبان ژاپنی بسیار شیرین و خوشایند است، از این زو شعر سنتی ژاپن بر پایه ی این وزن سروده می شود.

انديشه های بسيار گوناگونی را می توان در اين دايره ی محدود بازگفت . اين ها برخی از مضامين دلخواه شاعران هايكو سرای ژاپنی ست : كوتاهی عمر ، زن ، پرندگان و جانوران ديگر ، حشرات ، درختان و گل ها ، كوه ها ، ماه و آفتاب ، برف و باران و مه و جلوه های ديگر طبيعت .

در هايكو نماد گرايی فراوان به كار برده می شود و نيز اشاره هايی پنهان كه غالباً لطيف است ، اگر چه به زبانی ساده بيان شده باشد . مشاهده ی دقيق طبيعت و عشق به آن باز گفته می شود . اين مشخصات بر جسته ی شعر ژاپنی مكرراً با توجه عميق به عواطف همراه است.

بسياری از هايكو ها ، نگاره ها يا تصويرهای كلامی زيبايی ست ، اما نه توصيف پر از ريزه كاری و پركار . نگفته ها و نيامده ها  در آن بسيار است و خواننده مختار است كه آن ها را در انديشه ی خود پر کرده و به هر شكلی كه می خواهد تعبير كند . كم نيست هايكوهايی كه می توان آن ها را به چندين گونه تعبير كرد؛ زبان ژاپنی از اين نظر بسيار انعطاف پذير است.

-     هایکو پایان ندارد! تنها تصویری ارایه می دهد و فهم و برداشت آزاد را بر عهده ی خواننده ی خود می گذارد. خوانندگان این آزادی در برداشت را دوست دارند.

-      حضور ذن در هایکو! گسترش و علاقه ی روز افزون به آیین ذن توام با گسترش هایکو در بسیاری از کشور ها بوده است.

-      خاصیت بازی با کلمات و سرگرم کنندگی هایکو! افراد احساس می کنند براحتی می توانند شعر بگویند و این برای آنها جذاب است.

 هایکو برای اولین بار توسط سهراب سپهری به فارسی زبانان معرفی شد. بعد از سهراب، شاملو و پاشایی با ترجمه ی هایکو سهم قابل توجهی در گسترش هایکو در ایران داشتند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 1:11  توسط You Know Who  | 

پروسه ای در ادبیات شطزنج

چشم آقا

روزي در يكي از مسابقات قهرماني رده هاي سني شاهد گفت و گوي يك مربي جوان شهرستاني با شاگردش بودم. مربي جوان، بي ادعا و كاربلد شهرستاني كه در كنار شطرنج شاگردانش را به سمت و سوي امور فرهنگي و اخلاقي هدايت مي كند خطاب به شاگردش گفت :

چرا حقيقت را به داور نگفت كه دست به مهره زده بود ؟

شاگرد : هيچكس ناظر حركت من نبود !

مربي جوان : خدا كه بود ...

شاگرد : با شرمساري چشم به زمين دوخت و گفت : بله

مربي جوان : پس چرا دروغ گفتي ؟

شاگرد : اگر راستش را مي گفتم بازنده مي شدم.

مربي جوان : به اين نتيجه مي رسيم كه يك امتياز بي ارزش را با دروغ گفتن گرفته اي. همين الان برو و به داور حقيقت را بگو و خود را بازنده اعلام كن.

شاگرد : چشم، آقا


شرمساری پسرک

چندي پيش، در محل برگزاري مسابقات رده هاي سني پدر جواني را ديدم كه بعد از باخت فرزند خردسالش، با لحن آمرانه او را سرزنش مي كرد و از حرام شدن پولهايش كه براي آموزش شطرنج او هزينه كرده بود سخن مي گفت ...

پسرك را غم سنگيني احاطه كرده بود. او نمي توانست پدر را متقاعد كند كه حريفش از او قوي تر بود.

شرمساري در چهره پسرك موج مي زد ...

در همين لحظه مادر از راه رسيد

پسرك تا چشمش به مادر افتاد، بغضش تركيد ...

خود را به آغوش مادر پرمهر مادر انداخت و با صداي بلند بر مظلوميت خود گريست ...

(منبع : مجله كيهان ورزشي،  نوشته ی استاد محمد زارعی - برگرفته شده از سایت آچمز)

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:12  توسط You Know Who  | 

معررفی کتاب: ماجرای عجیب سگی در شب

تو این پست می خوام یکی از کتاب های خوبی رو که تو عید خوندم معررفی کنم. ماجرای عجیب سگی در شب ،نوشته ی نویسنده ی انگلیسی مارک هادون.

اول با هم یه نگاهی به پشت جلد کتاب میندازیم:

 مارک هادون نویسنده، تصویرگر و فیلمنامه‌نویس انگلیسی به خاطر نگارش این کتاب جوایز بسیاری را از آن خود کرد، از جمله:
- جایزه بهترین کتاب داستانی سال ویت‌برد
- جایزه گاردین
- جایزه ساوت بانک شو
تاکنون بیش از یک و نیم میلیون نسخه از این کتاب در بریتانیا به فروش رسیده است.
به نقل از BBC

کریستوفر نوجوانی مبتلا به سندرم اوتیسم است. او به علت این بیماری خاص از درک مسائل عادی زندگی عاجز است، اما هوش فوق‌العاده‌ای دارد و دنیا را دیگرگونه می‌بیند. ماجرا با کشته‌شدن سگی در همسایگی آنها آغاز می‌شود و کریستوفر سعی می‌کند قاتل سگ را با ابتکارات منحصر به فرد خویش بیابد.
از این جهت ماجرای عجیب سگی در شب روایتی خواندنی و ویژه است.

اثری همان‌قدر شادی‌آور که غم‌انگیز ...    به نقل از Gaurdian


و حالا پارگراف اول کتاب رو مرور می کنیم:

"هفت دقيقه از نيمه شب گذشته بود. سگه، روي چمن جلوي خانة خانم شيرز دراز کشيده بود. چشم‌هايش بسته بود. انگار حدقه‌هايش به اطراف مي‌چرخيد. مثل اوقاتي که سگ‌ها خواب مي‌بينند یا دارند دنبال گربه مي‌کنند، اما سگه نه مي‌دويد و نه خواب بود. مرده بود." ...


من که به شخصه از خوندن این رمان بزرگ خیلی لذت بردم. اگه اشتباه نکنم اسم این کتاب تو "لیست 1001 کتابی که باید هر کس قبل از مرگ بخونه" هم بود. به همه پیشنهاد خوندنشو می کنم.  من و کریستوفر (قهرمان 15 ساله و عجیب غریب کتاب) چند روز از عید رو با هم زندگی کردیم...!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 0:0  توسط You Know Who  | 

دوباره سلام!

باز هم سلام! بله! تعجب نکنید! این منم که بعد از ماه ها دارم دوباره یه پست جدید میذازم!

خیلی وقت بود که حوصله ی وبلاگ نویسی نداشتم! واسه همین هم بود 3-4 ماهی وبلاگ بنده ی خدا رو به امان خدا ول کردمو اصلن هم سراغشو نگرفتم! بابا یه سر زدنی،یه آپ کردنی.... بعععله! دریغ از یه پست جدید!

 در واقع باید خدمتتون عرض کنم که بعد چندین ماه این اولین باریه که اومدم و به وبلاگ کوچولویه قدیمیه خودم یه سری زدم! اگه فرصت کنم می خوام دوباره یه سروسامونی بهش بدم و راش بندازم!..... تا ببینیم چی میشه.

تو این مدتی که گذشت مثلا قرار بود گزارش کامل لیگ شطرنج استان قزوین رو به همراه تفسیر بازیهاش قرار بدم که همونطور که قطعا مستحضرید نشد! البته جای بسی خوشبختییه که تیم ما (کارخونه ی شیشه ی استان قزوین) در آخرین لحظات موفق به قهرمانی شد (دقیقا مثل قهرمانی پرسپلیس در لیگ پارسال!).

به هرحال..... هدف از قرار دادن این پست این بود که می خواستم اعلام آمادگی کرده باشم لرای ادامهی وبلاگ نویسی! با توجه به ضرب المثل  "سالی که نکوست از بهارش پیداست" ،منم برای اثبات اینکه میخوام واقعا یه سرو سامونی به وضع وبلاگ بدم در اولین اقدام خودم قالبمو عوض میکنم! امیدوارم این حرکت انتحاری بنده مشت محکمی باشه بر دهان حسودان تنگ نظری که چشم دوباره راه افتادن این پایگاه پرطرفدار و مردمی رو ندارن!!!

یه دوستی در اینجور مواقع میگفت:BINGO !!

BINGOOOOOOO

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 22:48  توسط You Know Who  | 

نگاهی به مسابقات باشگاهی شطرنج قزوین در سال 1387



آبان ماه امسال مسابقات باشگاه های شطرنج قزوین با حضور 12 تیم برگزار شد. قبل شروع لیگ همه امیدوار بودند که این بازی ها بر خلاف دوره ی پیش با کیفیت بیشتر و البته حساسیت و هیجان بیشتری دنبال شود. همونطوری که یادتون میاد در سال گذشته لیگ چندان جالبی نداشتیم. بسیاری از چهره های برتر استان حضور نداشتن و لیگ با حضور 8 تیم برگزار شد ودر نهایت هم یکی از تیم ها که اسمش دقیقا یادم نیست به راحتی قهرمان شد. ستار نظری علیرضا قورچی بیگی امین عابدی و نادر محمودی فکر کنم تو اون تیم بازی می کردن.

 

من پارسال در تیم دانشجو و روی میز یک بازی می کردم. حاصل 5 تا بازیم 3.5 امتیاز بود.... به هر حال بگذریم...! بهتر از مضوع اصلی زیاد خارج نشیم! اول مقاله یه موضوع مطرح کردم که همه انتظار داشتیم امسال بر عکس سال های گذشته لیگ خوبی داشته باشیم. آیا ایم انتظار محقق شده؟!

 

الن که 4-5 دور از شروع بازی ها گذشته می شه در این مورد اظهار نظر کرد. من سعی میکنم به صورت مورد به مورد به این سوال جواب بدم:

 

- امسال 12 تیم در لیگ حضور دارن(4 تیم بیشتر از سال گذشته) که این واسه ی شطرنج قزوین می تونه بسیار خوب باشه. اگه یادمون باشه 2 سال پیش به خاطر عدم استقبال اصلا لیگ برگزار نشد! بیشتر شدن تعداد تیم ها دو مزیت بزرگ داره: اول اینکه به طبع این افزایش  تعداد تیم های مدعی هم بیشتر میشه. و دوم اینکه این مورد باعث همگانی تر شدن شطرنج در استان می شه به طوری که خیلی از بازیکنانی که از سطح کیفی پایین تری برخوردارن می تونن فرصت بازی کردن در یک تورنمت خوب رو تجربه کنن.

 

- برگزاری چند دور از مسابقات در شهرستان های مختلف استان باعث گسترش بیشتر شطرنج در شهرستان ها می شه. زیباشهر واقعا میزبان خوبی برای دور دوم بود.

 

- به نظرم از همه مهمتر قانون حداکثر 3 بازیکن ریتینگ دار در یک تیم بود! این باعث می شه که همه ی بازیکنای خوب نتونن در یک تیم جمع شن و در نتیجه باعث افزایش تعداد تیم های مدعی قهرمانی میشه.

 

- اما در نهایت نباید از افزایش مقدار جوایز تیمی و انفرادی گذشت! پارسال که اصلا جایزه ی تیمی وجود خارجی نداشت! این مسیله باعث افزایش انگیزه ی بازیکنان شده.

 

به هر حال به نظرم امسال لیگ خوبی داریم! بهتر از ادوار گذشته! در پست های بعدی شعی میکنم گزارش دور به دور مسابقات رو به همراه بازی ها درج کنم.

 

شما هم اگه نطری دارید می تونید اونو بیان کنید....!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 17:12  توسط You Know Who  | 

یه داستان جالب!

یكی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم كه یكی از بچه های كلاس را دیدم. اسمش محسن بود و انگار همه‌ی كتابهایش را با خود به خانه می برد
با خودم گفتم: 'كی این همه كتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!
من برای آخر هفته ­ام برنامه‌ ریزی كرده بودم. (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یكی از همكلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌
همینطور كه می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم كه به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاكها افتاد.
عینكش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، ‌روی چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش كشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیكه به دنبال عینكش می گشت، ‌یه قطره درشت اشك در چشمهاش دیدم.
همینطور كه عینكش را به دستش می‌دادم، گفتم: ' این بچه ها یه مشت آشغالن!
او به من نگاهی كرد و گفت: ' هی ، متشكرم!' و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی كه سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.

برای خوندن بقیه ی داستان به ادامه مطلب برید!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 13:12  توسط You Know Who  | 

10 مکانی که ورود به آن را رویترز نهی کرده

فهرستهای ده تایی در ادبیات و ژورنالیسم دنیای مدرن،نماد لیستی از بهترینها و برترینها است و كمتر پیش آمده كه به بدترین بپردازد،از جمله فهرست جدید رویترز برای 10 نقطه از عالم كه شما را از رفتن به آنجا نهی می كند!!

مقام اول متعلق است به  بندر مورثبی در گینه نو ،كه به طور متوسط 115 مورد جدید از ابتلا به ایدز را ماهیانه گزارش می كند!، بیكاری،دزدی و آدم ربایی در پایتخت گینه نو بیداد می كند!




مقام دوم به شهر لینفن در چین میرسد با بیشترین آلودگی هوا،
  در جوار صنایع غیر اصولی و معادن بزرگ ذغال سنگ كه ابری از غبار مسموم كك و آلاینده های هوا آسمانش را همیشه تیره نگاه داشته است!



برای دیدن بقیه ی مکان ها به ادامه مطلب برید!!
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 18:3  توسط You Know Who  | 

تماس های تلفنی یک دانشجوی لیسانس صفر کیلومتر در یک شهر غریب!

ترم اول(ترم جو گیریدگی): الو سلام مامانی.منم هوشنگ.وای مامانی نمی دونی چقدر اینجا خوبه. دانشگاه فضای خیلی نازیه.وای خدا خوابگاه رو بگو.وقتی فکر می کنم امشب روی تختی می خوابم که قبل از من یه عالمه از نخبه ها و دانشمندای این مملکت توش خوابیدن - و جرقه اکتشافات علمی از همین مکان به سرشون زده – تنم مور مور میشه.راستی اینجا تو خوابگاه یه بوی مخصوصی میاد که شبیه بوی خونه اصغر شیره ای همسایه بغلیمونه.دانشجوهای سال های بالاتر میگن این بوی علم و دانشه! لامسب اینقدر بوی علم و دانش توی فضا شدیده که آدم مدهوش میشه!!! پریشب یکی از بچه ها به خاطر Over Dose از دانش رفت بخش مسمویت بیمارستان!

ترم 2(ترم عاشق شدگی):آه ای مریم.ای عشق من.همه زندگی من.می خواهم درختی شوم و بر بالای سرت سایه بیفکنم تا بر شاخسار من نغمه سرایی کنی.میخواهمت با تمام وجود عزیزم.همه پول و سرمایه من متعلق به توست.بدون تو این دنیا رو نمی خوام.کی میشه این درس من تموم شه تا بیام بات ازدواج کنم.امروز یک ساعت پشت پنجره کلاستون بودم و داشتم رخ زیبایت را که همچون پروانه ای در کلاس میدرخشیدی تماشا می کردم...

ترم 3(ترم افسردگی):الو مامان سلام.مریم منو ول کرد و گذاشت رفت! مامان جون افسرده شدم اولین عشقم بود دارم میمیرم از غصه .ای خدا بیا منو بکش راحتم کن.مامان من این زندگی رو نمی خوام.....

ترم 4(ترم زرنگ شدگی):الو سلام مهشید جون خوبی عزیزم؟منم پژمان! کجایی نفس؟ نیستی؟دلم تنگ شده واست گنجشک کوچولوی من.بیا ببینمت قربونت برم...مهشید جون من پشت خطی دارم .مامانمه.بعداً بت زنگ میزنم......
الو به به سلام چطوری ندا جون؟آره بابا داشتم با مامانم صحبت می کردم. پیرزن دلش تنگ شده واسم! جوجوی من حالت خوبه؟ به خدا منم دلم یه ذره شده واست.باشه عزیزم فردا ساعت 11 پارک پشت دانشکده دارو....

ترم5 (ترم مشروطه گی):الو سلام استاد! قربون بچه ات دارم مشروط میشم.2 نمره بم بده.به خدا دیشب بابابم سکته کرد . مرد. مامانم هم از غصه افتاد پاش شکست الان تو آی سی یو بستریه. منم ضربه روحی خوردم دچار فراموشی شدم اصلاً شما رو هم یادم نمیاد ....قول میدم جبران کنم...

ترم 6(ترم ولخرجیدگی): الو مامان من خونه می خوام ! راستی اون 50 تومنی که 3 روز پیش فرستادی تموم شد.دوباره بفرست.خرج پروژه ام شد!!!

ترم7 (ترم پاتوقیده گی): سلام داش مصی! حاجی دمت گرم امشب بساز ما رو .از اون پنیر شیرازیای ردیف بیار که مهمون دارم. 3 صوت هم آیس بیار می خوایم فضا پیمایی کنیم.نوکرتم.آقایی

ترم8 (ترم فارغ التحصیلگی): الو سلام خانم.واسه این آگهی که توی روزنامه دادید تماس گرفتم.فرموده بودید آبدارچی با مدرک لیسانس و روابط عمومی بالا....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 22:2  توسط You Know Who  | 

میرا

کتابی که در این پست می خوام معرفی کنم اسمش هست میرا   نوشته ی کریستوفر فرانک.

"میرا" طی دو سال به چاپ سوم رسید، هم اکنون چاپ پنجمش موجود است، و در تابستان امسال توقیف شد! و این در حالی است که ترجمه فارسی "میرا" با خودسانسوری های مترجم و ناشر، و با توجه به داستان کتاب و نحوه بیان آن، دلیل لغو امتیازش را تا حدودی زیر سئوال می برد. 

تجربه خواندن "میرا" تنها کشف لذت یک رمان خوب نیست بلکه کشف دنیایی وهم آلود است که گویی ما هم شهروندان چنین دنیایی هستیم و با یک شوخی سیاه در طی زمان، چیزی را که جرم است عدالت خوانده ایم و یا چیزی را که غیر عادی ترین چیزهاست عادی قلمداد می کنیم. "میرا" با تفکر و هوش نوشته شده است و در پایان خواننده با هوشش را به تفکر و همزادپنداری آگاهانه ای سوق می دهد...

و اما کمی در باره ی داستان کتاب:

فضای رمان، یک فضای سوررئالیستی وهم‌آلود و وحشتناک است. همه‌چیز در هاله‌ای از یاس و سرخوردگی و حس زیرنظر بودن می‌گذرد و شهر به مربع‌های شماره‌گذاری‌ـ شده‌ی تحت کنترل که روز به روز در حال گسترش است تقسیم شده و چراغ‌ها آن‌را در شب هم روشن نگاه می‌دارند و سربازان پیوسته در حال چرخ‌زدن هستند که کسی خلاف مقررات وضع شده عمل نکند.

دیوارها همه شیشه‌ای‌ایست و کوچک‌ترین حرکت هر شخص، از دید دیگران و سربازان پنهان نیست. آن‌چه دولت در این شهر شیشه‌ای پی آن است، القای یک خوش‌بینی دروغین است که همه ملزم به رعایت آن هستند؛ همه باید مدام بخندند و داستان‌های خنده‌دار برای هم تعریف کنند و هیچ‌چیزی برای گلایه وجود ندارد.

هم‌خوابگی عمومی، جزیی از وحدت و قانون شهروندی است و دست رد به سینه‌ی کسی زدن مستحق مجازات؛ عشق، گناهی بزرگ است، زیرا باعث تفاوت‌گذاشتن بین افراد در شهر آرمانی است و امری نپذیرفتنی. این‌گونه است که زن و مرد و پیر و جوان، موظف هستند که با هم جفت شوند و راوی داستان نیز مدام با خواهرش میرا هم‌خوابه می‌شود.

هرکس که علیه شرایط بشورد و به آن تن ندهد، به "خانه‌ی اصلاح" فرستاده می‌شود و آن‌جا با یک جراحی، نقابی روی صورت او می‌کشند تا همیشه خندان باشد و همه‌چیز را از عینک خوش‌بینی و جمع‌گرایی و دوری از فردگریزی ببیند. راوی داستان، از جمله‌ی همین افراد متفاوت است که قصد ندارد به شرایط تن دهد، اما عاقبت نمی‌تواند گریزی از آن داشته باشد و به خانه‌ی اصلاح فرستاده می‌شود و آن نقاب را روی چهره‌ی او نیز می‌کشند و به زندگی جدیدی واردش می‌کنند و در انتهای داستان شاهد هستیم که عصیان مجدد او و میرا برای برداشتن نقاب از روی چهره‌شان به مرگشان می‌انجامد.

میرا، یک رمان استعاری زیباست. حجم کمی هم دارد و بعید می‌دانم که کسی از خواندنش لذت نبرد.

 لینک دانلود کتاب رو می تونین از این صفحه پیدا کنید.    و اما سخن آخر اینکه حتما حتما حتما این رمان رو بخونین!!

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 18:12  توسط You Know Who  | 

الفبای خوشبختی

A – Accept : پذیرا باشید:
دیگران را همانگونه که هستند بپذیرید ، حتی اگر برایتان مشکل باشد که عقاید ، رفتارها و نظرات آنها را درک کنید.
B- Break away : خودتان را جدا سازید:
خود را از تمام چیزهایی که مانع رسیدن شما به اهدافتان می شود جدا سازید.
C-  Creat : خلق کنید :
 خانواده ای از دوستان و آشنایانتان  تشکیل دهید و با آنها امیدها ، آرزوها ، ناراحتی ها و شادی هایتان را شریک شوید.
D – Decide : تصمیم بگیرید:
تصمیم بگیرید که در زندگی موفق باشید . در آن صورت شادی راهش را به طرف شما پیدا می کند و اتفاقات خوشایند و دلپذیری برای شما رخ خواهد داد.
.....
 
بقیه ی الفبای خوشبختی رو در ادامه مطلب ببینید!

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 16:34  توسط You Know Who  | 

لیست جدید ریتینگ( سه ماهه ی آخر 2008 )

لیست ریتینگ جدید فیده اول اکتبر منتشر میشه. با این حال از چند روز پیش کار محاسبه ی ریتینگ ها تموم شده و این امکان هست که با مراجعه به سایت فیده تغییرات درجه و همچنین درجه گرفته های جدید رو مشاهده کرد...

من هم بعد از تلاش زیاد(!!) موفق شدم تا لیست شطرنج بازان قزوینی ریتینگ دار رو استخراج کنم.

در بین درجه داران استان قزوین محسن آقابیگی ها (۲۱۵۷)  کیان معروفخانی )۲۱۲۴) و ستار نظری (۲۱۰۴) اول تا سوم هستن. جالب اینکه این سه نفر طی دو دوره ی آخر محاسبه ی ریتینگ هیچ بازی ای نداشتن و غیر فعال بودن... من هم به لطف بازی های خوبی که در شهریور ماه توی تورنومنت ارومیه انجام دادم با درجه ای معادل ۲۰۷۷ در رده ی چهارم لیست بازیکنان قزوینی قرار دارم.  برای مشاهده ی لیست کامل به ادامه مطلب برید.

به علاوه در لیست بازیکنان ایرانی احسان قایم مقامی با ۲ درجه افزایش و درجه ی معادل ۲۵۹۷ همچنان در صدر قرار داره...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 17:14  توسط You Know Who  | 

روشهای اظهار عشق وعلاقه

روش داش اسی:
اسمشو روی بازوت خالکوبی می‌کنی... یه نامه عاشقانه با چند بیت شعر که با یه سری گل و پرنده تزئین شده، با موتور هوندا سر مسیرش قرار میگیری و نامه را بهش می‌دی، بعد تک‌چرخ می‌زنی و میری.

روش یاهومسنجری:
خوبیش اینه که لازم نیست توی چشمای طرف نگاه کنی و این برای آماتورها کمک خیلی بزرگیه... از آیکون‌های گوگولی مگولی هم می‌تونی برای رسوندن مفهوم استفاده کنی. بدیش اینه که بعضی وقتا یه سوء تفاهمایی پیش میاد... خر بیار و باقالی بار کن... این روش توصیه نمیشه.

روش بچه خرخونی:
همون داستان جزوه و اینا که خودت واردی...

روش خرکی:
با هم جلوی یک کلانتری قدم بزنید وراه بروید که بدونه به خاطرش همه کار می‌کنی...

روش مذهبی:
به یکی از دوستان متاهلت بگو تا به خانومش بگه که به دختره بگه که به باباش بگه که اگر اجازه بدن آقااحسان اله خان (مثلاً) به همراه خانوم والده برای امر خیر میخواهند خدمت برسن.

روش آماتوری:
خیلی کم حرف می‌زنی... زیاد عرق می‌کنی... چشمتو به چشماش خیره می‌کنی... بعد هم یه دفعه رو ی خودتو اونور می‌کنی یه وقت فکر نکنه که به چشماش خیره شدی. (اونم همین کار رُ می‌کنه). با هم میرین فیلم مریم مقدس، سالن 1 عصر جدید... دستاتونُ میدین به هم.. تنها چیزی که نمی‌بینی فیلمه... ایمیل می‌زنین... تلفن می‌زنین... چت می‌کنین... بیرون می‌رین... چند ماه همین‌جوری می‌گذره تا یه روز توی یه رستوران نزدیک میدان تجریش می‌گی می‌دونی چیه؟ من دیگه نمی‌تونم بهت نگم من دوستت دارم خیلی زیاد... اونم قشنگ‌ترین لبخند دنیا رامی‌زنه و میگی جدی می‌گی!؟؟
(حالا می‌دونه جدی می‌گی )
بعد اونم بهت می‌گه که می‌دونسته سه ماهه زور می‌زنی اینو بگی!!
و یواشکی می‌گه که اونم بله...
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 21:40  توسط You Know Who  | 

انتظار پاییز

شعر زیر هم در مورد پاییزه که اونو در حین گشت زنی تو وب از وبلاگ شانای پیدا کردم. شعر از اکتاویو پاز هست. این شاعر بزرگ در ۱۹۱۴ در مکزیکوسیتی متولد شد   و در ۱۹۹۰ موفق به دریافت جایزه ی نوبل ادبی گردید. پاز سرانجام در ۱۹۹۸ دار فانی را وداع گفت...

برای آشنایی بیشتر با این شاعر فرهیخته می تونید در اینجا کلیک کنید.

با بهاری که فرصت به چتر می دهد تا باز شود پیش از آنکه ابرها ببارند، سخنی نیست.چه فایده که باران ببارد بی آنکه دل نگران قطره هایش بوده باشیم تا خیس مان کنند.بهار در غافلگیری اش معنا می دهد. در خیره سری آشوبناک نا به هنگامش.در سبزی برگ های تازه جوانه زده درختانش که سیراب آب و هوای تازه اند. پاییز، اما اینگونه نیست. صبر جالبی دارد. اینگونه نباشد که پاییز نیست. فرصت می دهد که ابری بیاید و آسمانی دلش بگیرد. پاییز وقتی که بیاید قاصدک از شاخه خشک جدا می شود، تن به باد می سپارد و خبر رسان می شود. پاییز وقتی که بیاید مردمان کوه نشین زاگرس خدا خدا می کنند تا ابر غمگین پر حوصله اش زودتر ببارد، تا درختان آب تازه بنوشند و بلوط ها بر سر شاخه ها شیرین شوند. پاییز که بیاید خرمالوهای این درخت پیر در حیاط مانده آرام آرام رنگ می گیرند. فرصت می دهد که برگ ها تک تک بر زمین بریزند و فرش خاک شوند.اینگونه است که انتظار پاییز شیرین می شود. انتظار بارانی که ببارد و هوا تازه تر شود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 20:37  توسط You Know Who  | 

فصل عشاق

شعر زیر رو در سایت cloob و در مقاله ای به نام فصل عشاق و توی کلوپی به نام اطلاعات عمومی خوندم!! پاییز فصل مورد علاقه ی منه به خاطر همینم بود که از این شعر خیلی خوشم اومد  به همین خاطر اینجا قرارش دادم تا شمام بخونینش.

در انتظارم ...

در انتظار فصل پاییز ... فصل خزان ...

فصلی كه با اولین باران پاییزیش دلم پر میكشد ...

فصلی كه با خنكی هوایش اشك شوق رسیدن زمستان را برایم به ارمغان میآورد ...

پاییزیم ...

درانتظار آن فصلم كه مرا به دوران دبستانم میبرد ...

مداد سیاهی كه در دستانم میگرفتم ...

...

آب ...

بابا ...

نان داد ...

دوستان دوران كودكیم ...

خانم معلمم را به یادم میآورم ...

كارت هزار آفرین ...

.

..

در انتظار آن فصلم كه با گرمای شومینه ی اتاقم به خوابی آرام میروم ...

در انتظار آن لحظه ی توفانم...

كه برگ های مرده و خشك درخت های چنار كنار خانه مان را با صدای...

خش ...

خش ...

روی زمین میكشد و نم باران میزند ...

عطر خاك ...

عطر پاییز ...

در انتظارم اولین روشن كردن بخاری اتاقم هستم ...

در انتظار شب یلدا كه پدرم مثنوی میخواند و من با دیوانم همراهش میكنم ...

مادرم با سینی چای خوش رنگ دم كشیده كمر باریك با لبخندی گرم می آید ...

.

در انتظار آن شب سردم كه مادرم لحاف نرم و لطیف همیشه گی را برایم از گنجه بیرون می آورد ...

بیرون خانه دانه های برف آرام آرام ...رقص كنان پایین می آیند ...

من زیر آن لحاف نرم وگرم به خواب میروم ...

خدایا ...

پس كی پاییز می آید ...؟

فصل باران های پاییزی و نم خاك ...

فصل تگرگ و توفان ...

خدایا ...

مرا مثل آن برگ پاییزی كه با هجوم باد به پرواز در می آید ..پرواز بده ...

.

.

سادگی و قناعت را از آن برگ پاییزی می آموزم ...

كه مشتاقانه برای درخت و گیاه خود نور خورشید را میگیرد و آخرش هم فدا میشود ...

عشق اینست ...

آخر همه ی عشق های دنیا فدا شدن برای معشوق است ...

آن درخت چرا قدر نمیداند...؟

زندگی آن درخت از آن همان برگ پاییزیست ...

ولی آن درخت برگ های خود را دور میریزد و نو نوار میشود ...

و اینست عاقبت تمام معشوق ها ...

غافل شدن از عاشق ...

غیر از اینست ...؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 22:29  توسط You Know Who  | 

وصیت نامه گابریل گارسیا مارکز

شاید متن زیر آخرین اثری باشه که از مارکز می خونیم.استاد در آستانه ی ۸۰ سالگیه و به علت بیماری سرطان حنجره مدتیه که تو بیمارستان به سر میبره...چندین ماهه که مارکز وصیت نامش رو منتشر کرده اما با توجه به اینکه من تازه وبلاگمو راه انداختم و از این متن هم خیلی خوشم میومد بهش یه پست اختصاص دادم. به هر حال اگه قبلا وصیت نامه رو خوندین میتونین دوباره بخونیدش!!

برای خوندن زندگی نامه ی مارکز هم میتونید به اینجا برید.

اگر براي لحظه اي خداوند فراموش مي كرد كه من پير شده ام و به من كمي ديگر زندگي ارزاني مي داشت، شايد تمام آنچه را كه فكر مي كنم بازگو نمي كردم ، بلكه تأمل مي كردم بر تمام آنچه كه بازگو مي كنم. چيزها را نه بر مبناي ارزش آنها كه بر مبناي معناي آنها ارزش گذاري مي كردم. كم مي خوابيدم. بيشتر رؤياپردازي مي كردم، در حاليكه مي دانستم كه هر دقيقه اي كه چشمانمان را مي بنديم، 60 ثانيه نور را از دست مي دهيم.
به رفتن ادامه مي دادم آن هنگام كه ديگران مانع مي شوند. بيدار مي ماندم آن هنگام كه ديگران مي خوابند. گوش مي دادم هنگامي كه ديگران سخن مي گويند و با تمام وجود از بستني شكلاتي لذت مي بردم.
اگر خداوند به من كمي زندگي مي داد، به سادگي لباس مي پوشيدم، صورتم را به سوي خورشيد مي كردم و نه تنها جسم كه روحم را نيز عريان مي كردم.
خداي من، اگر قلبي داشتم نفرتم را بر يخ مي نوشتم و منتظر طلوع خورشيد مي شدم. با اشك هايم گل هاي رز را آب مي دادم تا درد خارها و بوسه ي گلبرگهايشان را احساس كنم.
خداي من، اگر كمي ديگر زنده بودم نمي گذاشتم روزي بگذرد بي آنكه به مردم بگويم كه چقدرعاشق آنم كه عاشقشان باشم. هر مرد و زني را متقاعد مي كردم كه محبوبان منند و همواره عاشق عشق زندگي مي كردم.
به كودكان بال مي دادم امَا به آنها اجازه مي دادم كه خودشان پرواز كنند. به سالخوردگان مي آموختم كه مرگ نه در اثر پيري كه در اثر فراموشي فرا مي رسد.
آه انسان ها، من اين همه را از شما آموخته ام. من آموخته ام كه هر انساني مي خواهد بر قلَه كوه زندگي كند بي آنكه بداند كه شادي واقعي ، دركِ عظمت كوه است. من آموخته ام زماني كه كودكي نوزاد براي اولين بار انگشت پدرش را در مشت ظريفش مي گيرد، براي هميشه او را به دام مي اندازد. من ياد گرفته ام كه انسان فقط زماني حق دارد به همنوع خود از بالا نگاه كند كه بايد به او كمك كند تا بر روي پاهايش بايستد. از شما من جيزهاي بسيار آموخته ام كه شايد ديگر استفاده ي زيادي نداشته باشند چرا كه زماني كه آنها را در اين چمدان جاي مي دهم، بايد با تلخ كامي بميرم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 22:2  توسط You Know Who  | 

۵۰ دانشگاه برتر ایران از دیدگاه سایت webometric

چن وقت پیش رتبه بندی دانشگاه های ایران رو در سایت cloob دیدم. این رده بندی رو یکی از بچه های دانشگاه علوم پزشکی ایران زحمت کشیده و توی کلوب توان بخشی قرار داده بود.

اولش که این رده بندی رو دیدم فکر کردم که دانشگاه ایران(که توش درس می خونم) در رتبه ی سوم بهترین دانشگاه های ایران قرار داره! اما بعد از یکمی دقت بیشتر متوجه اشتباه خودم شدم:

دانشگاه  رتبه در ایران-خاور میانه-جهان

تهران 1 -2 - 1373
صنعتی شریف 2 - 6 - 2255
علوم پزشکی تهران 3- 8- 2470

 آره! همونجور که شمام احتمالا حدس زدین من در نگاه اول علوم پزشکی تهران رو با ایران اشتباه گرفته بودم!! اما حالا واقعا رتبه ی دانشگاهی که من توش درس می خونم تو ایران چنده؟!

 از اونچیزی که فکر می کردم خیلی پایین تر بود:   هیجدهم!!

نمایی از دانشکده ی توانبخشی دانشگاه ایران!  ببخشید اگه کیفیت عکس زیاد خوب نیست آخه با دوربین 2 مگاپیکسل موبایل گرفتمش!!

اولش یکم تعجب کردم ولی وقتی یه ذره بیشتر فکریدم دیدم همچین زیادم بیراه نیست!! البته یکی از دوستان می گفت که ملاک این رتبه بندی (که توسط سایت webometric ارایه شده) احتمالا تعداد مقاله های منتشر شده در ژورنال های ISI هستش. ولی باید واقع بین باشیم   درسته که احتمالا این دانشگاه ها با همچین ملاکی sort شدن اما ما که خودمون وضع دانشکدمون رو می بینیم....

به هر حال تفسیر این موضوع رو می ذارم واسه ی یه پست دیگه. من که به شخصه از این وضع موجود راضیم!!

می تونید به ادامه  مطلب  بریدو لیست کامل دانشگاه ها رو ببینید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 20:0  توسط You Know Who  | 

استنلی كوبریك: فیلسوفی در چهره یك فیلمساز!

در این پست نگاهی مختصر داریم به زندگی و فیلم های نابغه ی دنیای سینما استنلی کوبریک.

واسه من استنلی کوبریک به خصوص از یه نظر خیلی حایز اهمیته: استنلی علاوه بر کارگردانی شطزنج باز خوبی هم بود!!

به ادامه ی مطلب برید و ای مقاله رو بخونید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 2:34  توسط You Know Who  | 

عقاید یک دلقک

چن هفته پیش با یکی از دوستام یه بحثی داشتیم درباره ی یکی از شاهکار های هاینریش بل به نام عقاید یک دلقک. همین موضوع باعث شد تا دوباره به یاد این رمان ارزشمند بیفتم...

یه مدت طول کشید تا اومدمو چن تیکه از متن های با حال کتاب رو تایپ کردم تا بذارم اینجا شمام بیاین بخونین. امیدوارم کسایی که قبلا این کتاب رو نخوندن از خوندنش لذت ببرن و ترغیب بشن و برن کتاب رو بخونن و  اونایی هم که کتاب رو خوندن یه تجدید خاطره ای کرده باشن!

برای خوندن متن ها به ادامه مطلب برید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 1:58  توسط You Know Who  | 

عشق را شما چگونه تفسیر می كنید؟

How Do You Interpret Love?

عشق را شما چگونه تفسیر می كنید؟



Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

Why do you like me..? Why do you love me?
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

I can't tell the reason... but I really like you
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

You can't even tell me the reason... how can you say you like me?
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟

How can you say you love me?
چطور میتونی بگی عاشقمی؟

I really don't know the reason, but I can prove that I love U
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم

Proof ? No! I want you to tell me the reason
ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی



Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

because your voice is sweet,
صدات گرم و خواستنیه،

because you are caring,
همیشه بهم اهمیت میدی،

because you are loving,
دوست داشتنی هستی،

because you are thoughtful,
با ملاحظه هستی،

because of your smile,
بخاطر لبخندت،

The Girl felt very satisfied with the lover's answer
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

The Guy then placed a letter by her side
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون



Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

 No! Therefore I cannot love you
 نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

Because of your smile, because of your movements that I love you
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم

Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم



If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

Does love need a reason?
عشق دلیل میخواد؟

NO! Therefore!!
نه!معلومه كه نه!!

I Still LOVE YOU...
پس من هنوز هم عاشقتم



True love never dies for it is lust that fades away
عشق واقعی هیچوقت نمی میره

Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
 این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره

Immature love says: "I love you because I need you"
"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

Mature love says "I need you because I love you"
"ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"
"سرنوشت تعیین میكنه كه چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حكم می كنه كه چه شخصی در قلبت بمونه"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 1:25  توسط You Know Who  | 

Lyrics چن تا از آهنگای قشنگ EMINEM

 Lyics اجرا های زیر رو می تونین تو ادامه مطلب پیدا کنین:

lose yorself

when im gone

without me

the real slim shady

 در پست های آینده متن آهنگای دیگه ای از امینم رو هو می ذارم... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 0:46  توسط You Know Who  |